X
تبلیغات
ذهن نوشته های یک خل و چل


ذهن نوشته های یک خل و چل

به امید خل و چل شدن تمام جهان

سبز ، زرد ، قرمز
سبز ، زرد ، قرمز...
هنوز ایستاده ام
پشت خط های ایستاده 
 

نوشته شده در جمعه هشتم دی 1391ساعت 14:37 توسط یک خل و چل| |

یک فنجان نور

یک نخ هوا

تکه ایی آزادی


کافه های اشتباهی...

نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1391ساعت 2:16 توسط یک خل و چل| |

چای سرد شده

سیگار خاک شده

یاد فراموش شده

اخ...

فراموش شده...

______________

بعد نوشت: همین روزا بود که 3 سال پیش وبلاگ رو راه انداختم هممم تو چه فازایی بودم اونوقتا...

همینجوری داشتم پست های قبلیو می خوندم و کامنت هارو نگاه میکردم جالب بود بیشتر کسایی که یه زمانی واسه هم دیگه کامنت میزاشتیم یا وبلاگشون رو تعطیل کرده بودن یا دیگه نمی نوشتن، بودن کسایی هم که نزاشته بودن ! که دیگه بنویسن...

حس عجیبی  بود شاید بهش گفت غربت مجازی یا چمیدونم مثل همون پیرمرده که بر می گرده خونه قبلیشو، میبینه هیچکدوم از بچه محلاش نیستن و میشینه یه گوشه و تکه میده به عصاش... فقط یه پیره مرد می تونه تصور کنه که پیرمردِ تکه داده به عصاش تو اون لحظه به چیا فکر میکرده...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 0:15 توسط یک خل و چل| |

درد میکند

گلویم درد میکند 

سد خود ساخته ام

درد میکند

بی هیچ نشانه ایی

جز تنهایی

درد میکند 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 4:8 توسط یک خل و چل| |

اغوشي مي خواهم 

بي فاصله 

گرمايي ، بي آتش

خنده ايي ، بي صورتک

وگریه ايي ، بي حسرت 


 نداشته هايم را ميخواهم...

بدون داشته هايم ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 12:57 توسط یک خل و چل| |

یه عطار هم که بمیره اگه دفنش نکن بویه تعفنش همه جا رو بر میداره.

میگن نبش قبر باعث میشه مرده سختی های شب اول قبر دوباره براش زنده بشه...

.

.

.

یه احساس هم که میمیره باید تو اعماق وجودت دفنش کنی.

نبش قبر هم فقط تداعی کننده ی یه مرده ست...

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 20:58 توسط یک خل و چل| |

عقربه های ساعت 12 را رد کردن و یک روز جدید رو رقم زدند.

روزی که گذشت سال ها پیش ثبت شده بود برروی "برگ" ایی .

حالا دیگه تموم شده...


هوا سرد بوده هنوزم سرده ، برف می امد ولی دیگه برف نمی اد.


برگ با حرکت عقربه ها زرد و زردتر شد

افتاد و زیر قدم ها خورد شد

خسته از عقربه ها

سوار باد، رها شد...


بارون می امد هنوزم میاد ، صورتم خیس شده بود ولی دیگه نشد.

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 16:11 توسط یک خل و چل| |

بار دیگری

نخواهم خواند 

نخواهم گفت

نخواهم نوشت

بار دیگر 

نخواهم رفت

نخواهم ماند 

بار دیگری میخوانم

نخواهم خواند

نخواهم گفت

نخواهم... 

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 15:55 توسط یک خل و چل| |

با یه خل و چل دیگه به نام می سنگ (روزمردگی های یک ازاد مرگ) یه وبلاگ زدیم.

اینکه اخر عاقبتش چی میشه نمیدونم فعلا که شروع کردیم

و اینکه سبکش با اینکه اینجا می نوشتم فرق میکنه 

در هر صورت حال داشتید برید یه نگا بندازید نداشتید هم بشنید چایی بخورید.

فعلا...

آرمان شهر ِ دو دانه سایکوتیک

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 2:4 توسط یک خل و چل| |


چه عاشقانه می رقصیدی
مست در اغوشش
و نوازندگان مست
می نواختن
مست تر از همیشه
چه عاشقانه رقصیدی
در شب گوشه نشینی رقصنده ها
و مردان خمار
خیره و شهوت الود
و تو
همچنان عاشقانه...
می رقصیدی...
در اغوشش
در اغوش سرد و تاریکش
تنها به یادش...
آری...
آن شب تو مست بودی
آری...
آن شب تو عاشق بودی و
لبان داغت را
بر لبان سرد مرگ نهادی...
ـــــــــــــــــــــــــــ

تقدیم به نهال سحابی که عاشقانه رقصید...

http://www.youtube.com/watch?v=y-UtUDQi4aY&feature=share

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 21:19 توسط یک خل و چل| |

http://kholocheel.persiangig.com/image/the_splitting_headache____by_Teophoto.jpg

انگشتم را در حلقم فرو می کنم 

هرچه بهم خورانده اند را

یکجا بالا می اورم 


هرچه بدون جویدن فرو برده ام و

هضمشان نا ممکن را

بالا می اورم 


تهی می شوم

از هرچه بود و نبود 

و خسته ...

از استفراغ های پی در پی ...

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 1:27 توسط یک خل و چل| |

http://kholocheel.persiangig.com/image/empty_by_Kosmur.jpg

در زمانه ای که

مردمانش با چشمان باز می خوابند و 

با چشمانی بسته ، زندگی

مهم نیست که تو چه هستی

مهم این است که تو چه نیستی 

در این زمانه که

عشق حبس است و

تجاوز ازاد 

بودن معنایی ندارد

تنها تعریفی از بودن است

برای تفصیری از نبودن 

زمانه ای که

خدایش را کشته اند

هیچ نیست برای بودن

نبودن تعریفیست برای تو

تو یا نیستی

یا که ...

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 3:31 توسط یک خل و چل| |

http://kholocheel.persiangig.com/image/Old_mail_box_by_h_roman.jpg

نامه هایت را

نامه های بی جوابت را 

برای که میفرستی 

مقصد را بار دیگر ببین

آری...

تو هم مثل من

تو هم مثل ما

خط زده ای

بارها و بارها

خط زده ای

و هر بار مقصدی تازه

و هر بار فاصله ای بیشتر

آری...

تو هم مثل من

تو هم مثل ما ...

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 1:34 توسط یک خل و چل| |

آب هرچه سردتر

خوابمان سنگین تر

درد هرچه بیشتر

کرختیمان عمیق تر

بانگ هرچه رساتر

پنبه ی گوشمان بزرگ تر

 

ایستاده بر زیر برف

بی حرکت

تن ها فرو رفته در برف

سرهای بیرون مانده از برف

به انتظار آب شدن برف

یخ زدن میان برف

 

تن ، فدای تن

سر ، طعمه ی گرگ

برف ، فرش پای گرگ

 

آب شد برف

اما...

نماند چیزی جز

زاد تن گرگ...

نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:34 توسط یک خل و چل| |

در تراس تنهایی

سرد است و

زوزهای سگ تنها

تنها دلخوشیم 

سایه مانده و

زوزهای سکوت

فرشم ته سیگارهای له شده از زوزهایم

در تراس تنهایی

به نظاره ی ماشین های تنها

در خیابانی خالی

نشسته ام و میلرزم

و به دیوارهای خانه می اندیشم...

_____________________________________

Hey...

88/1/18

نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 2:17 توسط یک خل و چل| |

در آن شب سرد در قلب زمستان چشم گشودم

امشب در قلب زمستان چشمانم یخ زده است...

____________________________________

 در ورود بر برزخ

ناله سر دادیم

چه شد که

بر خروجش

نیز

ناله سر می دهیم

به راستی که چه شد...

____________________

هیچ دلیلی برای ادامه ندارم فقط برای...خودش می دونه...

نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 1:9 توسط یک خل و چل| |

http://kholocheel.persiangig.com/image/The%20Ensemble%20of%20Silence.jpg

چشمانم

در پس سردي هوا 

يخ زدند ،

نفسهايم

در پس اشكهايم و

صدايم

در پس نفسهايم...

نميدانم

ديگر هوا سرد نيست

پس چرا من

يخ زده ام...

_____________________

...der weiher

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 18:28 توسط یک خل و چل| |

در فكر پاياني

براي نوشته ي پايانيم

نقطه اي گذاشتم در پايان دفترم

اما...

پاياني نيست و

همچنان

'...'

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 22:18 توسط یک خل و چل| |

خاطرات چون قاب عكسي شكسته

تصوير زيبايي  دارد
اما شيشه شكسته ي قاب
خبر از گذر مي دهد
گذر از چه به چه را
اما گاهي
تصويري نيست و
تنها ...
طرح شكسته ي يك شيشه ...
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 18:44 توسط یک خل و چل| |

قبرم را خود مي كنم

در زميني بي حصار

بر خاكي بي ضرب چكمه

زير درختي كه سبز مانده است 

زير آسماني كه ماهش اسير ابرها نباشد

تا كه اندازه اش به اندازه ي تمام ارزوهايم باشد

قبرم را خود مي كنم 

با حفره اي

شايد حس كردم بارش باران را

يا صدايي تازه را 

يا نوري را...

شايد هم مسيري

براي خورندگانم

تا نچشند طعم بي مسيري را...

قبرم را خود مي كنم

تا بر خلاف زندگيم

مرگم...

خسته نكرده باشد كسي را...

نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 18:51 توسط یک خل و چل| |


Design By : Night Skin